تنها بودم و درس میخوندم...
مغزم پزیده شده بود،
توهم میزدم آخر شبا و مثل یک مرد میترسیدم ،هر چند به روی خودم نمی آوردم.
مثلا سینزده به در هیچکی تو ساختمون نبود,خیلی وحشتناک بود.
یه شب نزدیکای سحر خواب دیدم یه پیرمرد میت با لباس سفید از حموم اومد بیرون و سراسیمه تو خونه میگشت...بین خواب و توهم بود!از زیر پتو اومدم بیرون و رفتم گرفتمش و گفتم عامو! وایسا ببینم ...چی میخوای؟ ...طفلکی انگار از قبرش محشور شده بود... همش تقصیر توهم من بود که یه روح بیچاره رو آلاخون بالاخون کرده بودم!
اعتراف میکنم میترسیدم برم حموم لباسامو بشورم چون این توهمو داشتم که ممکنه یکی از پشت سر دست بذاره روی شونم و وقتی صورتمو برگردونم که نگاش کنم ، زهله ام بترکه از ترس...واسه همین لباسامو میبردم تو دستشویی میشستم!!! الان نمیدونم چن روزه ننه نیست ولی خوبه که کوچکترین ترسی ندارم... این اعترافم بد بود یه کم... مرد که نباید بترسه! مگه نه؟ ... شرمنده نیستم به خاطرش...بعضی چیزا که دست خود آدم نیست...
برچسب:
نویسنده: یوسف رحیمی