دومی خواب زیاد...چون گیجی ویجی میری و عالم برزخ رو تو دنیا تجربه میکنی..
تصمیم گرفتم نخوابم امشب!
خونه رو که نگاه میکنم،اوضاعی داره مثال زدنی... تو این سه چار روزه فقط کثیف کاری کردم... من یه نفر ولی همه قاشقها و استکانها و بشقاب ها رو کثیف کردم و پخش و پلا کردم تو خونه...هرچیزی رو خوردم ،همونجا جا گذاشتم ...وسط هال ، تو اتاق... هر لباسی که عوض کردم رو همونجا روی زمینه... جمعش نکردم.
روز اولی داشتم برای خواهرم توضیح میدادم که "اونجا" روزی دوبار نظافت میکردیم، صبح ساعت 6 بعد از صبحانه، عصر ساعت 6 بعد از ورزش .... مثلا یه خیابان بزرگ داده بودن به من و چند نفر دیگه که برقش بندازیم...بعد مثلا جناب سرگرد اخر شب که میرفت خونه اش، از اون خیابون بازدید میکرد.اگه برق افتاده بود که خوب، اگه نه...زنگ میزد به پادگان میگفت مسئولین نظافت خیابون فلان رو از تو آسایشگاه بیارید بیرون، امشب حق خواب ندارن...جارو و خاک انداز و آب پاش بهشون بدید تا صبح باید اونجارو جارو و آب پاشی کنن ...
بعد خواهرم میگفت : عجیبه که مرد ها بعد از طی همچین دوره ای آدم نمیشن! طرف از سرکار میاد خونه همینجوری جوراباشو درمیاره پرت میکنه یه گوشه...صبح هم تمیز میخوادشون...
بله من جواب رو دریافتم... سربازی آدمو مرد بار نمیاره...فقط عقده ایت میکنه...
امروز یعنی دیروز با چه حرص ولعی شلیل و گلابی گاز میزدم... مثل قحطی زده ها..
برچسب:
نویسنده: یوسف رحیمی