علی هم امشب میره ختم.
مغازه دست تنهام.
اگه سخت نگیرم سخت نیست.
مثل شهریور 93
اون موقع پدر زن علی تصادف کرد و مرد و من موندم به مغازه داری
حالا پدر زن ارباب
البته اون موقع ارباب خودش بود ...الان جفتشون نیستن...
لعنت به این زندگی ها... لعنت به بی خردی بزرگترها... لعنت به هرچی آدم بی سواده که سرنوشت بقیه رو به گه میکشن...لعنت به هرچی آدم ریاکاره ..لعنت به هرچی آدمه که به اسم خدا کارهای شیطانی میکنن ...
فردا من رییسم ... هرچی شد شد ... هرچه بادا باد ...به تخم چپ نونو ...
همیشه در اوضاع امنی به این فکر میکردم چرا در شرایط سختی خوب عمل نمیکنم. غصه میخوردم براش
الان اون شرایط سخت رسیده.. خب خوب عمل کن.
اگه نتونستی خوب عمل کنی دیگه غصه هم نخور
قدرتی ده که تغییر دهم آنچه را که میتوانم
و شهامتی که بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
و بینشی که تفاوت این دورا بدانم...
صبح امید می آد ... نمیاد به درک!
از الان ساعت و ربع خواب... دیگه خاموشی... هرچند خوابم نمیبره فعلا
برچسب: اردیبهشت,
نویسنده: یوسف رحیمی